Wednesday, October 16, 2002

سلام،
ميدونم عجيبه،اين موضوع رو حتي نجوا هم نميدونه،ولي ميخوام همين جا بگم....!
من در اثر هوس راني و يك بي توجهي كه در همين تابستان انجام شد به ويروس ايدز آلوده شدم.
ميدونم با گ�تن اين موضوع خيلي ها از من متن�ر خواهند شد،ولي بيشتر از اين نميتونم خودمو نيگر دارم...و من اين موضوع رو بعد از آزمايش خون كه به همراه دوستم انجام دادم،كاملا به آلوده بودن خودم ايمان پيدا كردم.
و در همين جا اعلام ميكنم كه جنگ سختي از همين الان با دخترا و جنده ها به راه خواهم انداخت و تا 100000 تا دختر رو به اين ويروس مبتلا نكنم،دست از سر اين دنيا و جنگ ور نميدارم..
دخترا همشون گوهن،هيچ كدوم ذره اي محبت تو اون وجود كثي�شون وجود نداره...اونا حتي لياقت شدن رو هم ندارم،واقعا حي� دودول ما كه ميخواد بره تو اين موجودات پست...!
از همتون متن�رم....آشغالاي عوضي....!!!!!!

"نوشته شده توسط پسرك"

Monday, October 14, 2002

راستي،تا يادم نر�ته:
به يك همكار زن كه تو نوشته هاش رودرباسي(هان؟؟؟)با ملت نداشته به سرعت و به شدت نيازمنديم...اگه هم خودتون نميخواين به ر�يقاتون بگيد ببينين ميخوان يا نه.....!

"نوشته شده توسط پسرك"
اين سوتيه عسليعجب چيز باحالي بوده...آ�رين به نجوا كه اينقدر دقت داره،يادم باشه حقوقش رو زياد كنم...!

"نوشته شده توسط پسرك"

Sunday, October 13, 2002

يه پسري بود كه همه پسرك صداش ميكردن...اون روز هم مثل هميشه بود...كول پشتي رو انداخته بود رو كمرش،داشت از مدرسه بر ميگست خونه...شاد و خندون،با دوستاش گل وميگ�ت و گل ميشنيد...از كنار اتوبان،كه يهو.....
صداي وحشتناك كشيده شدن لاستيك ماشين گوشش رو آزار داد،برگشت اتوبان رو نگاه كرد و....
خون هايي كه روي زمين جاري بودند،دختر 14 15 ساله اي كه بر اثر شدت ضربه 50 60 متر پرت شد،داد و هوار مردم،صداي جيغ و گريه دوستان دخترك و ....،همه و همه دست به دست هم داد تا پسرك سرش گيج بخوره،
پسرك قصه ما ديگه هيچي يادش نمونده از ماجراي امروز،�قط ميدونه كه نميتونه بخوابه،رنگش پريده و مرگ رو در 1 قدميه خودش ميبينه...اول �روزان،بعد هم اين ماجرا....
پسرك نميدونه چي كار كنه!!دلش واسه پدر مادر دخترك ميسوزه...واقعا اگه دوستاي پسرك اونو نميگر�تن با مخ تو جدول كنار خيابون قش ميكرد.
پسرك كمك ميخواد،ميخواد با يكي دردودل كنه...كمك...كمك...كمك.........!

"نوشته شده توسط پسرك"

Friday, October 11, 2002

به نقل از دختر 15 ساله (Saturday, October 05, 2002)
"...حالا يكي از بهترين دوستاي خودم شده.. احسان وقتي منو ديد 4 سالم بود. حالا شده 15 سالم.اوو������.......9 سال گذشته..."
من نميدونم اين دختر 15 ساله چطوري تيز هوشان ميره كه نميدونه 9+4=13 !!!! در حالي كه 15 سالشه نه 13 سال !!!
ديگه به تيز هوشان هم نميشه اعتماد كرد ....
" نوشته شده توسط نجوا "

Thursday, October 10, 2002

تا به حال معلم عربي آخوند داشتين؟؟؟؟
بهتون پيشنهاد ميكنم اگه يه موقع ديدين معلمتون آخونده،بكن.....نش،چون خيلي پول پرست و پول دوستن...

"نوشته شده توسطه پسرك"

Monday, October 07, 2002

خا..پيش...خر...پ�...خا..پيش....
چيه بابا؟؟
نميخوام وبلاگ بنويسم.
خوابم مياد اهههههههههههههههههههههههههههههههه.
نوشته شده توسط پسرك!!!!!
پ.ن.اگه خواب باشين بهتر ميتونين اينو بخونين.
پ.ن(2).اين سايت رو حتما حتما ببينيد.

"نوشته شده توسطه پسرك"

Friday, October 04, 2002

سلام ... چند وقت پيش يه تابلو زده بودن اينجا که : ا�کار اين دو ن�ر در دست تعميراست ، تا اطلاع ثانوی از دستشون راحتيم !!!!
ای بابا ... مگه ا�کار و عقايد رو هم تعمير ميکنن ؟؟؟
.بله ... بايد خدمتتون عرض کنم که بعضی وقتها ا�کار ما دچار نقص �نی می شن ...
ا�کار من يکی هم به علت مواجهه با دبيران و مدرسين دبيرستانمون بد جوری صدمه ديد ...
خيلی زحمت کشيدم تا دوباره باز سازيشون کنم ...
اخه چرا ما بايد با اين جور ادما سر و کله بزنيم ؟؟؟
اول مهر روز شکو�ه زدن دلهای دانش اموزانه ... به همين دليل هم در اين روز مبارک تا ساعت ۱۲:۳۰ در ارامگاه گرم و نرمم (تختخواب) به همراه دو دوست عزيزم ( نترس بابا لاحا� و دشک رو ميگم ) گذروندم ... در دوم مهر هم که روز پرپر کردن شکو�ه دلهای دانش اموزانه ... راس ساعت ۹:۳۰ در حياط مدرسه شر� ياب شدم و به زيارت يه �قره دربون چلاغ ... نائل امدم ...
خلاصه از روز سوم بود که ديگه نه گل موند و نه دل و نه شکو�ه ... اه اه اه ...

"نوشته شده توسطه نجوا"

Tuesday, October 01, 2002

آقا ما تو اين مدت كه نتونستيم وبلاگ بنويسم بدونين چي به ما گذشت...اوه اوه...
××××××××
بابا اينم شد مدرسه آخه،هنوز وارد نشده:
جناب پسرك(تو مدرسه هم منو پسرك صدا ميزنن!!!!!)اون خط ريشا داره مياد زير دماغت،واسه �ردا بايد كوتاش كني.
××××××××
اينچا چه طور شده؟؟؟خوبه؟؟؟خوشگلش كردم ها؟؟؟تا چند وقت ديگه لوكوي اينجا هم حاضر ميشه.
××××××××
تصميم گر�تم كه �علا comment رو وبلاگ نزارم تا ببينم بعدا چي ميشه.
××××××××
همون طور كه گ�تم،دين و زندگي يك درس خواب آور هستش.به دختر 15 ساله در اين مورد حق ميدم كه سر كلاس لالا كنه....!!!!!!!!
××××××××
�ردا ميام واستون م�صل مينويسم.
××××××××
�علا

"نوشته شده توسطه پسرك"

Tuesday, September 24, 2002

سلام..
خوب غيبت چند روزه من رو بپزيريد...به جان مادرم مدرسه داشتم.
آقا ما از همون اول(اول ابتدايي)ميدونستيم كه مدرسه چه جاي مزخر�يه...!
حالا كه بزرگتر شده ايم،عاقل تر و با هوش تر(ايهيم) هم شديم،ديگه كاملا به اين نظر اعتقاد پيدا كرديم كه عزيزان خرخون همگي مثل ص�تشون خرن و مدرسه مكاني هست براي پرورش خر....!
خلاصه نميدونم مارو چه جوري بين خرا قبولمون كردن،شايد چپونديم خودمونو..ها؟؟
××××××××
چه قدر درساي امسال تخميه آخه...خداي من..يعني شرياتي كه امسال ما باهاش سروكار خواهيم داشت بسيار بسيار زياد،و در عين حال،نويسندگان كتابهاي ما،بسيار شايسته هستند براي اينكه 4 تا �حش آبدار نثارشون كنيم.(آخ كه 4 ماه بود به اين معلمامون �حش خوارمادر نداده بودم)
پي نوشت.براي كسب اطلاعات بيشتر،مطلب دختر 15 ساله رو درباره كتابهاي تازه تاسيس(هان؟؟؟)بخونيد...!
××××××××
خلاصه اينكه مصوبه جديد مجلس..تيليت كردن مغز ما...هم زدن مخ و مخچه و مغزو....هرچي كه تو كله پوكمون پيدا بشه هست...!
××××××××
آخ كه چه قدر از اين بغل دستيم انم(گوهم)ميگيره....آخر هرچي بچه تخميو خرخونو حزب اللهيه ريخته تو اين كنار دستيه ما،خلاصه كلي ان(گوه)آقا هستش....!
××××××××
دين و زندگي از اون درس خواب آوراست..نه؟؟؟
××××××××
چون ننتون نظر بدين.
××××××××
حر�ام تموم شد!

"نوشته شده توسطه پسرك"